پشت پرده
-
تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 3:16
در این گزارش به بررسی کامل «» میپردازیم و آخرین اخبار، جزئیات و نکات مهم مربوط به این موضوع را مرور خواهیم کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. عجیب نیست؟ توی یک لحظه قلبت میتپه و ...
-
تاریخ: 1401/11/11 ساعت: 3:23
احساس تنهایی از آنچه خوانده شنیده و دیده میشود دردناک تر است و عادت کردن به آن، از آن هم دردناک تر...انتخاب هیچکس نبودن و هیچ چیز نبودن. تنهایی. چراغ های خاموشی که منتظرند تا از هیچ کجا به خانه برگردی و تنها انها منتظر تو میمانند. دروغ. رهایی. دوباره دروغ. حتما احساس خوبی را تجربه نمیکنند یویو ها بی...
13
-
تاریخ: 1401/2/29 ساعت: 10:36
بیدار میشوی و فکر میکنی روزی معمولی و حتی کمی خوب در انتظار توست... اما تمام زندگیات زیر و رو میشود.پرتابت میکنند به سیاه چالی که کابوست بوده است و دوباره میمیری.تکرار.دوباره تلاش جهت زنده ماندن و زندگی کردن و رد شدن از چرخهی تکرار. خوش آمدی.این بار هم زنده میشوم و خاکسترها را با باران میشورم و منی ...
بهار
-
تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 20:51
امروز خوشبختم.به چشم دیدم که طلایی هدیهی خدا برای پاییز زندگی من است... قایقی که از غرق شدن نجاتم داد.امروز ممنونم با تمام سلول ها و توانی که در من است ممنونم.به خوشبختی عادت ندارم و هر لحظه منتظرم تا تمام بشود و زندگی روی سرم آوار... اما شاید هم عادت کردم! کسی چه میداند! Adblock test (Why?)
Loop
-
تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 20:51
[unable to retrieve full-text content]تکرار میشوم تکرار میشوی تکرار میشود نمیبینم...
پذیرش
-
تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 20:51
چرا نمیفهمی؟چون سخته. نفهمی از سختیش کم میشه؟ نه بازم سخته.مثل کندن زخمی که کم کمک داره جوش میخوره... اگه میشد؟اگر خواب نبود؟اگر اگر اگربفهم! Adblock test (Why?)
برای من ۱۰ سال بعد...
-
تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 0:51
سلام امیدوارم خوب باشی.شاید یادت نباشه ولی امشب غرق شدم تو نوشته های ده سال گذشته.خیلی غصه خوردم برای خود نوجوونم وxa0خود جوونم! شاید تو یادت رفته باشه ولی میخوام بدونی با این که خیلی سعی میکنم تو خوشی
1
-
تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 0:51
کابوسم واقعی شد جز به جز...در باز شد و اومد و وا رفت و وا رفتم.چرا هیچ وقت رویاها واقعی نمیشن؟
دلتنگی
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:00
نویسنده های زیادی سعی کرده اند دلتنگی را کلمه کنند و هیچ کدام هم موفق نشده اند که آن سوزش و دردی را که دلتنگیتوی سینه میپیچاند را وصف کنند طوری که آدم بخواند و دردش را حس کند... تمام تلاش ها نا موفق ب
شب یکساله
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:00
یک سال گذشت. از شبی که مرگ رو جلوی چشمام دیدم شبی که تمام باورام ناباوری شدنشبی که اشکامو پاک کردم و قلمو دست گرفتم و رنگ آبی رو روی پالت کشیدم و حس میکردم از بدنم جدا شدمدستم برا خودم نبود و با دستما
مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم؟
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:00
میترسم از این همه نبودن میترسم.اگر هیچ وقت بر نگرده؟ اگر هیچ وقت فراموشش نکنم؟ اگر زندگی همیشه همینطور بمونه؟میترسم از این همه تنهایی و کش اومدن این حال بد ترس برم داشته دیگه کم کم حرفای خودمو باورمنمیشه که تو آینه به خودم میگم "نترس درست میشه"تو چشمام میبینم دیگه باور ندارم به این حرف خودم و از این...
ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر...
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:00
موقع دعا کردن هر بار میفهمم نمیدونم چجوری باید به خدا بگم یعنی میگم خدا جون اونو برش گردون بعد با خودم میگم چجوری کسی رو که هیچ وقت نبوده برگردونه بعد بی چاره میشینم و تا آخر اذان لب ور میچینم...اذان
۶۰
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:00
روزا یکی پس از دیگری میان و میرن و هر کدوم قد یک سال کش میان بی این که خنده ی واقعیم تو گوشام بپیچه. از آخرین بار که واقعا خندیدم چند وقت میگذره؟ نمیدونماز آخرین بار که حس کردم زندم؟ از آخرین بار که م
مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد...
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:00
تو چشمام نگاه میکنه و میگه سال دیگه این موقع خوب خوب شدی. سعی میکنه آرومم کنه ولی هق هقم محکم تر میشه و میگم سال پیشم همینو گفتی. حافظ باز بهم گفت صبر داشته باش بچه امیدتو نباز ولی امیدی نیست که بخوام
قهوه های بعد از تو
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:00
قهوه ها یا طعم قهوه های تو را نمیدهند که بی مزه و بد مزه اند و یا طعم قهوه های تو را میدهند و خار میشوند و توی قلبمxa0فرو میروند.زهر میشوند و در گلو گیر میکنند. ماشین زمان هم نمیتوانست با سرعت طعم این ق
و دوباره بهار...
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 7:26
همونقدر یک دفعه و سریع که چهار ماه پیش زندگیم روی سرم خراب شد، یک باره به خودم اومدم و دیدم که خوبم! دیدم که خنده هام الکی نیستن و دیگه ادا در نمیارم که خوبم بلکه واقعا خوبم! هزار بار خدا رو شکر کردم
روی کاناپه ی گرد سبز زیر آفتاب کم جان پاییز
-
تاریخ: 1396/8/3 ساعت: 18:23
خیر به نور راه راه پنجره روی زمین نشسته ام.تنها.زمان را دست کاری میکنم کمی عقب تر... صبح آخرین دیداری که نمیدانستیم صبح آخرین دیدار است-بی مقدمه حرف های دلم را رو میکردم و همه را میگفتم حتی اگر تو انکار میکردی و میگفتم دیگر نمیخواهم ادامه بدهم
مرحلهی سوال هایی که هرگز جوابی نخواهند داشت
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 4:50
۵:۵۷ طبق نقشه ی من امروز باید از ده روز پیش بهتر باشم اما هیچ چیز طبق نقشه پیش نمیرود,چرا امروز از ده روز پیش بد ترم؟xa012:31 کِی یاد میگیری آدما تا وقتی دوستن که لازمت داشته باشن؟کی یاد میگیری وقتی ناراحتی دوست وجود نداره؟ 9:04 تنها که میشوم ماسک را به گوشه ای می اندازم و با تمام وجود غصه را به آغو...
زندگی تکانی
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 4:50
تمام اتاق را و زندگی را به هم ریختم و از دوباره چیدم اما هنوز هم جغرافیای اتاق را راه میروم و دلتنگی میکنمدیگر هیچ اثری از تو نیست اما دیوار سفید هم مرا به یاد تو می اندازد و ساعت ساعت را چه کنم این زمان لعنتی هر روز با سماجت ۲ و ۲ دقیقه میشود و خیره میشود به چشم هایم به دایره ی چشمانت به خنده ات و
یک روزِ معمولی
-
تاریخ: 1395/8/27 ساعت: 21:54
بیدار میشوم.ارتباطم با آدم های زندگی ام دوباره شروع میشود. صبح است ساقیا...میتوانیم یک روز دیگر آزرده وار زندگی کنیم و من تو را و تو مرا برنجانی و ناراحتی ها را از اول بیدار کنیم. آفتاب به میان آسمان که میرسد دلگیری ها به میانه ی دل می آیند و کار ها روی میز پوزخند تحویلت میدهند. ناهار آماده است.میتو...