خرید بک لینک

یک سال گذشت. از شبی که مرگ رو جلوی چشمام دیدم شبی که تمام باورام ناباوری شدن

شبی که اشکامو پاک کردم و قلمو دست گرفتم و رنگ آبی رو روی پالت کشیدم و حس میکردم از بدنم جدا شدم

دستم برا خودم نبود و با دستمالی که قرار بود رنگو از قلم بگیره اشکامو پاک میکردم و همهی جهانم تار بود...

شبی که پنج ماه گذشت تا به سحر رسید...

عمر روز اما انقدر کوتاه بود و خورشیدش انقدر کم جون بود که حال دلمو خوب نکرد. یک ساله حال دلم خوب نیست رفیق

بیا و یه قهوه بساز تا شاید بگذره این شب بیا و یک بار پاییزو قشنگ کن بهت قول میدم به هیچ کجای دنیا بر نمیخوره...

برچسب: نویسنده: علی مرادی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:00

صفحه بندی