خرید بک لینک
بیدار میشوم.ارتباطم با آدم های زندگی ام دوباره شروع میشود.

صبح است ساقیا...میتوانیم یک روز دیگر آزرده وار زندگی کنیم و من تو را و تو مرا برنجانی و ناراحتی ها را از اول بیدار کنیم.

آفتاب به میان آسمان که میرسد دلگیری ها به میانه ی دل می آیند و کار ها روی میز پوزخند تحویلت میدهند.

ناهار آماده است.میتوانی یک وعده ی دیگر غذا بخوری و آنقدر مملو از فکر باشی که فراموش کنی "ناهار چه خوردی عزیزم؟"

چای را دم کن و قند را بگذار کنار دست و چای تازه دم بخور و فکر کن قرصت را بعد ا ز غذا نخورده ای.

لباس ها را بپوش و داد ها را بزن و پشت میز گردی قهوه سفارش بده و عطر مردم را وارد ریه های خسته ات کن.به حرف های صد من یه غاز بخند.

و سعی کن فراموش کنی چرا هیچ خبری از او نیست؟

غروب می آید.غروب های پاییز تک تکشان افسرده ات میکنند و میفهمی که دیگر مثل باقی آدم ها

نارنجی و زرد دلت را نمیبرند و فقط افسردگی برایت به جا میگذارند.فکر میکنی که شاید مردم هم در پاییز سلام و خداحافظی را

تجربه کرده اند و برای همین زرد ها و نارنجی ها به مذاقشان خوش نمی آید.

تقدیری که پاییز بنویسد خندان نمیشود.

چای میخوری و با خودت میگویی یک نفر اگر توانست یک بار دل مردگی به دلت بریزد و غصه وارت کند،باز هم میتواند و این کار را

تکرار میکند.

میخواند: من آبگیر صافی ام اینک به سحر عشق/از برکه های آینه راهی به من بجو

میشنوم:فرار کن.آدم ها ارزش فرصت دوباره را ندارند

برچسب: یک روز معمولی در آبادان,یک روز معمولی در پارکینگ دانشگاه دبی,یک روز معمولی در پارکینگ دانشگاه دوبی, نویسنده: علی مرادی تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 21:54

صفحه بندی