نگروانگی
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 23:46
u200eدیوانگی هزار نوع دارد گاهی از دوری گاهی دلتنگی و گاهی تنهایی به دنیا می آید و ...u200eیک نوع دیوانگی هم هست که من با پوست و استخوان خودم تجربه اش کردم:دیوانگی از ترس و بیخوابی.u200eسال ها پیش آنقدر از شوک دانستن و فهمیدن یک نفر ترسیدم که به سرم زد و دیوانه شدم یا حداقل تا مرز دیوانگی رفتم.u200e...
دورِمیفا
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 22:06
u200eصدای انگشت هایش که محکم و با عصبانیت کلاویه ها را فشار میدهند فکرم را به هم میریزد.نمیتوانم متمرکزش کنم.چشمم را از بیدxa0u200eمجنون پشت پنجره میگیرم و بر میگردم به سمتش:u200eمیشود ساکت شوی؟نمیگذاری فکر کنممیدانم متنفر است کسی قطعه اش را قطع کند._ به چی میخوای فکر کنی؟ساکت میشوم و باز به بید نگا...
برایخاطررنگگندم
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 20:18
این بلوار را میبینی؟پیش از تو برایم هیچ مفهومی نداشت. وقتی که بودی دست من نبود گام برداشتن و نفس کشیدن در این بلوار ضربان قلبم را تند میکرد و نفسم را به شماره می انداخت. این بلوار برایم مفهوم داشت:به تو نزدیک میشوم و به زودی میبینمت. حالا هم که نیستی دست من نیست گام برداشتن و نفس کشیدن در این بلوار ...
احوالاتِ کمی پیش تر از بِدنیا آمدنِ برگ های نارنجی
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 18:43
u200eدلتنگی موریانه وار به جانم افتاده و کم کم دارد تمام اعضای بدنم را از بین میبرد.u200eامروز برای فرار از دلمُردگی و شنیدن چند دروغِ شیرین کنارِ فالگیر نشستم و گفت دوستم داری.u200eگفت و گفت و گفت و من با این که باور نداشتم بغض شدم از این که گفت برمیگردی و من بر نمیگردم.بغض شدم و خزیدم کنج خودمu200...
حوالیِافسردگی
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 14:06
داشتم زندگیمو میکردم.خوب نفس میکشیدم.خوب راه میرفتم.کم میخندیدم اما ادامه میدادم. پیدا شدی. ناپدید شدی. بعد از این دو فصل از زندگی، دیگر زندگی نمیکنم.نفس هایم با درد بالا و پایین میشوند.برای راه رفتن باید دستم را به دیوار بگیرم.از فکر تمام خنده هامان اشک میریزم. آدم ها را از روی تاریخ روی سنگ قبرشان...
نشُداینعاشقِسرگَشتِصبور
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 8:18
تو مرگ مرا انکار کن اما این کلاویه ها شاهدند هر شب بعد از به خواب رفتنت چگونه مرگ را مینوازم. میگوید تو که چیزی از دست نداده ای سر بچرخانی هزار نفر... میگویم از دست دادم خوشحالی و خنده هایم را از دست دادم میگوید فراموش میکنی و باز خوشحالی در خانه ات را میزند. بغض میکنم و هیچ چیز نمیگویم. ولی میدانم ...
دل کلافگی
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 6:02
به اجازه ی چه کسی می آیید و تمام لحظه های بی رنگ و بوی یک آدم را عطر آگین میکنید و بعد بی هیچ توضیحی یک روزِ ناتمام غیب میشوید؟ با این کار ها چه چیز را به کدام آدم ثابت میکنید؟ اصلا شما سوپر خفنِ دو عالم!خوش بحالتان!بیایید این مدال را بر گردنتان بی اندازم که بی اندازه خودخواه بودنتان را همگان بدانند...
دلتنگرفتگی
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 6:02
تو میدانی چرا حتی وقتی هستی دلتنگم؟ ـ نه ولی یک نفر بود که وقتی بود باز هم دلتنگش بودم پس چرا گذاشتی برود؟ ـ تو میتوانی جلوی رفتن من را بگیری؟ نه ـ من هم نتوانستم. ولی من هنوز هم دلم برایت تنگ است.اینجوری نخند فکر میکنم دیوانه شدم!میگویم نخند! ـ ـ ـ ــxa0 از این منطق که میگذارد فکر کنم به تو و دیگری...
نفوسِ بد
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 6:02
اگر یک روز پاییزی یا زمستانی تصمیم بگیرد و برگردد من بی تو چه کنم؟ بی آرامش لحظه هایمان و صدای قلب تو که نمیدانم چه میگوید.که چشم هایت نباشند من به چه چیز نگاه کنم؟که حرف هایت نباشند چه موسیقی میتواند گوش هایم را به صدا بی اندازدxa0 که کهxa0 که نباشی من دیگر جایی برای زیستن ندارم. زیست بومِ من آنجاس...
عصریخبندان
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 6:02
عصر خودمان را میگویم.یک مشت آدم دور هم جمع شده ایم هدفون میگذاریم صدای هم را تحمل نکنیم. سرمان را آنقدر در گوشی های مسخره ی هوشمندمان فرو برده ایم که نمیدانیم چقدر زود به خط و خط های صورت اطرافیانمان اضافه میشود. حوصله ی حرف های هم را نداریم.قرار های دست جمعیمان تمامش به گرفتن سلفی و باقیش به درست ک...
تصم
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 6:02
تصم را نگفته بودم که میم را گرفتی و راهت را درون چمدان جا مانده زیر تخت گذاشتی و رفتی. انتخاب. انتخاب من بود که برگردم و پشت سرم را نگاه کنم ببینم آیا دل لرزه ام برای یک آدم واقعی بود؟انتخاب من بود که هر روز و هر روز بهانه ها را بتراشم و بیایم تورا از دور نگاه کنم و قهوه و چای و بستنی و تمام منو را ...
آخر
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:49
اینجا آخر خط است و وقت ان که تمام تمرین های هر شبت را عملی کنی حرف بزنی و کیفت را بندازی روی دوشت و بروی آن قدر دور که دیگر دست هیچکس به تو نرسد حتا دست پشیمانی
پوچانیوفسکی
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:49
پوچی عمیق ترین حسیست که بشریت به آن دست یافته است.شاید هم پوچی بشریت رو گیر آورده. به هر حال که بده خیلی بد خیلی خیلی بد مثلن روی صندلی رنگی کافه قهوه به دست گرفتی و میخندی که ناگهان می آید و میگویی خب که چی؟ خب که چی که الان نشستم اینجا و قهوه میخورم خب که چی که الان خب که چی
80%
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:49
اگر فرض رو بر این بذاریم که این اتفاق یکی از بازی های زندگی بود، من و هشتاد درصد دلم دچار سوختگی شدیم. ولی منصفانه نیست.که خدا اتفاقی من و تو رو سر راه هم بذاره من درد تو رو کمرنگ کنم و خودم دلمو جا بذارم و پوچ تر و بازنده تر برگردم سر خونه ی اول زندگیم. یعنی اتفاقی منو تو سر راه هم قرار گرفتیم که م...