دیوانه خانه

متن مرتبط با «یک روز معمولی در آبادان» در سایت دیوانه خانه نوشته شده است

شب یکساله

  • نیلوبلاگ

    یک سال گذشت. از شبی که مرگ رو جلوی چشمام دیدم شبی که تمام باورام ناباوری شدنشبی که اشکامو پاک کردم و قلمو دست گرفتم و رنگ آبی رو روی پالت کشیدم و حس میکردم از بدنم جدا شدمدستم برا خودم نبود و با دستما...

    ادامه مطلب
  • یک روزِ معمولی

  • نیلوبلاگ

    بیدار میشوم.ارتباطم با آدم های زندگی ام دوباره شروع میشود. صبح است ساقیا...میتوانیم یک روز دیگر آزرده وار زندگی کنیم و من تو را و تو مرا برنجانی و ناراحتی ها را از اول بیدار کنیم. آفتاب به میان آسمان که میرسد دلگیری ها به میانه ی دل می آیند و کار ها روی میز پوزخند تحویلت میدهند. ناهار آماده است.میتوانی یک وعده ی دیگر غذا بخوری و آنقدر مملو از فکر باشی که فراموش کنی "ناهار چه خوردی عزیزم؟" چای را دم کن و قند را بگذار کنار دست و چای تازه دم بخور و فکر کن قرصت را بعد ا ز غذا نخورده ای. لباس ها را بپوش و داد ها را بزن و پشت میز گردی قهوه سفارش بده و عطر مردم را وارد ریه های خسته ات کن.به حرف های صد من یه غاز بخند. و سعی کن فراموش کنی چرا هیچ خبری از او نیست؟ غروب می آید.غروب های پاییز تک تکشان ا...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    یک روز معمولی در آبادان | یک روز معمولی در پارکینگ دانشگاه دبی | یک روز معمولی در پارکینگ دانشگاه دوبی |