موقع دعا کردن هر بار میفهمم نمیدونم چجوری باید به خدا بگم یعنی میگم خدا جون اونو برش گردون بعد با خودم میگم چجوری کسی رو که هیچ وقت نبوده برگردونه بعد بی چاره میشینم و تا آخر اذان لب ور میچینم...
اذان صبح قشنگ تر از همهی اذان ها نیست؟ یه سوز قشنگی داره که آدم دل تنگ دلتنگ تر میشه.
چشمامو میبندم و تصور میکنم اسمش بیفته رو صفحهی گوشیم تصور میکنم باز بتونم نقاشی کنم تصور میکنم باز بتونم
بخندم بعد لبخند میزنم بعد چشمامو باز میکنم و اشک میشم و بی قراری میکنم هوای خونه برام سنگین میشه و میرم توی تراس
سعی میکنم نفس بکشم... سیگار روشن میکنم و تا تموم میشه بر میگردم توی خونه انگار که کار مهمی داشته باشم بعد که میرسم به راهرو دم کتابخونه یادم میفته که هیچ کاری ندارم و همونجا میشینم روی زمین صورتم توی آینه بهم نگاه میکنه و چشمام آزارم میدن انقدر که خالی ان انگار که برای یه آدم مرده باشن! یاد خانم دکتری میفتم که دو سال پیش بهم میگفت نگاهت افسردس و فکر میکنم الان اگر نگاهمو ببینه چی میگه؟ حتما هیچی نمیگه و به جاش سریع دست و پامو میبنده و بستریم میکنه.
چشم از آینه میگیرم و سرمو میندازم پایین و ناخنامو میبینم که بلند شدن که مانیکور نشدن که لاک ندارن و یادم میفته یه بار یکی بهم گفت حالت اون قدری خوب هست که لاک زدی و من اصرار داشتم که نه خوب نیستم و الان که مدت هاست لاک زدن برام بی معنی شده میفهمم که چی میگفت و حق داشت.
خیلی وقته به کتابفروشی سر نزدم و کتاب جدید نخریدم و از روی اجبار کتاب هایی که بهم هدیه دادن و دوست نداشتم یا کتابایی که خریدم و چند صفحه خوندم و دوستشون نداشتمو میخونم. کتاب خوندن از رو اجبار و بی علاقه هم که از درس خوندن یا کتاب نخوندن خیلی بد تره.
مثل دیوونه ها لست سین واتس اپ رو تغییر میدم و چک میکنم که کی آنلاین بوده هربار هم به خودم میگم آخه به تو چه؟ ولی نمیتونم از تنها خبری که میتونم ازش داشته باشم بگذرم. البته که این که یک نفر کی گوشیشو برداشته و واتس اپشو باز کرده خبر به حساب نمیاد!
از وقتی نیستی جمعه ها سخت تر و دردناک ترن از لحظه ای که چشم باز میکنم فکر میکنم به تمام جمعه هایی که میدیدمت به تمام جمعه هایی که ای کاش پام میشکست و هیچ وقت نمیدیدمت به تمام قهوه ها و خنده ها و دل قنجه ها و نگاه ها...
هیچ چیز این روز ها قشنگ نیست و هیچ چیز خوشحال کننده نیست خدایا میشه برش گردونی؟ چجوری کسی که هیج وقت نبوده رو برگردونی؟ میشه توی یه راهی بذاری منو که تهش اون باشه؟ یا اگر نمیشه میشه از دلم ببریش بیرون؟
خستمه
برچسب:
نویسنده: علی مرادی