خرید بک لینک
دلتنگی موریانه وار به جانم افتاده و کم کم دارد تمام اعضای بدنم را از بین میبرد.
امروز برای فرار از دلمُردگی و شنیدن چند دروغِ شیرین کنارِ فالگیر نشستم و گفت دوستم داری.
گفت و گفت و گفت و من با این که باور نداشتم بغض شدم از این که گفت برمیگردی و من بر نمیگردم.بغض شدم و خزیدم کنج خودم
در پیچ و خمِ گرفتن تصمیم مهمی بودم ـ فرو خردن بغض یا اشک ریختن ـ که صدای زنگ تلفن بلند شد و عکست کنار بغضم نشست.
تصمیم گرفته شد.
از هر چشم قطره های اشک سه تا سه تا پایین آمدند و صورتت روی صفحه ی تلفنم خیس شد.
بعد از تمام شدن موزیک شوپن و رفتن عکست از روی صفحه عصبانی شدم.
چرا نمیگذاری فراموشت کنم چرا دست از سر من و تنهایی هایم بر نمیداری،چرا ها پشت هم سرازیر شدند و گوسفند دلتنگ همه ی شان را
خورد.
بعد بهانه آورد که زنگ میزنم ببینم چه کار داشت و بعد میگویم زنگ نزن.گوسفند است دیگر توقعی بیش از این نمیتوان از گوسفند ها داشت
زنگ زدم.به تو.از درون هم.در قلبم کودک ده ساله ای پایکوبی میکرد و صدای گومب و گومب پاهایش امان را برید.
"بله جانم"
نشستم بیش از این پا ها یاری نمیکردند.
"ماه کامل بود یادت افتادم تماس گرفتم حالت را بپرسم بر نداشتی"
خب؟!
"ابر ها به آسمان هجوم آورده بودند به یاد تو افتادم که دوستشان داری،تماس گرفتم بر نداشتی"
خب؟!
"خوبی؟"
مرسی تو خوبی؟
" من هم مرسی"
چرا زنگ زدی احوال پرسی کنی؟مگر که من اسباب بازی دوران کودکی تو هستم که هر گاه دلت گرفت دستت شماره ی مرا میگیرد؟آخر چرا نمیفهمی دیوانه من دوستت دارم و تو نمیخواهی باشی مرا.پس حالا که بودن را بلد نیستی و میخواهی نباشی کامل نباش.حد اقل نبودن را بلد باش.
از این زندگی چه چیز میخواهی؟
آخ از این دلتنگی که موریانه شده است و تمامم را تا به انتها نرساند راضی نمیشود.

برچسب: نویسنده: علی مرادی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 18:43

صفحه بندی