خرید بک لینک
تو مرگ مرا انکار کن اما این کلاویه ها شاهدند هر شب بعد از به خواب رفتنت چگونه مرگ را مینوازم.

میگوید تو که چیزی از دست نداده ای سر بچرخانی هزار نفر...

میگویم از دست دادم خوشحالی و خنده هایم را از دست دادم

میگوید فراموش میکنی و باز خوشحالی در خانه ات را میزند.

بغض میکنم و هیچ چیز نمیگویم.

ولی میدانم که تا به امروز کنار هیچ موجودی و در هیچ جایی این چنین خوشحال نبوده ام.

دستم را میگیرد.بلند میشود و پشت ساز مینشیند.آهنگی که دوست میدارم را برایم اجرا میکند.

بغض خودش را به در و دیوار گلو میکوبد.

به دامن این آسمان خدا یک ستاره ندارم...

میخواند و قلبم تیر میشود که چرا

چه کردم ای ماه من تو این چنین سرکش...

این بغض خیال ترکیدن ندارد.

برچسب: نویسنده: علی مرادی تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 8:18

صفحه بندی