میگوید تو که چیزی از دست نداده ای سر بچرخانی هزار نفر...
میگویم از دست دادم خوشحالی و خنده هایم را از دست دادم
میگوید فراموش میکنی و باز خوشحالی در خانه ات را میزند.
بغض میکنم و هیچ چیز نمیگویم.
ولی میدانم که تا به امروز کنار هیچ موجودی و در هیچ جایی این چنین خوشحال نبوده ام.
دستم را میگیرد.بلند میشود و پشت ساز مینشیند.آهنگی که دوست میدارم را برایم اجرا میکند.
بغض خودش را به در و دیوار گلو میکوبد.
به دامن این آسمان خدا یک ستاره ندارم...
میخواند و قلبم تیر میشود که چرا
چه کردم ای ماه من تو این چنین سرکش...
این بغض خیال ترکیدن ندارد.
برچسب:
نویسنده: علی مرادی