سلام امیدوارم خوب باشی.
شاید یادت نباشه ولی امشب غرق شدم تو نوشته های ده سال گذشته.
خیلی غصه خوردم برای خود نوجوونم و خود جوونم! شاید تو یادت رفته باشه ولی میخوام بدونی با این که خیلی سعی میکنم تو خوشیامم بنویسم ولی موفق نمیشم و تا قلم یا کیبرد میبینم یاد غم های داشته و نداشتم میفتم!
پس غصه نخور. من خوبم. امیدوارم ساعت خوابت درست شده باشه ولی الان ساعت ۶ صبحه و بیدارم و برف انقدر تند میباره که آدم ناخودآگاه مات منظره میشه و قدرت تکون خوردن نداره! خیلی قشنگه! این روزا وقتی برف میاد یه پیغام داره برام: نمیتونی از در خونه بیرون بری. ولی حتی با این که نمیتونم برم بیرون بازم بلدم خودمو خوشحال کنم.
نمیدونم هر اتفاقی ممکنه بیفته مثلا ممکنه فردای این پست یه اتفاق عجیب بد یا عجیب خوب بیفته و باعث شه هیچ وقت یادت نره برای خودت نامه نوشتی.
شاید فردا بد ترین یا بهترین روز زندگیت باشه. جالب نیست؟ من نمیدونم و تو میدونی:)
این روزا به خودم افتخار میکنم که انقدر میفهمم و همهی فهممو مدیون اتفاقات ده سال گذشتم چه سخت چه آسون این یعنی تو هم مدیون منی.
امیدوارم از من و نوشته ها و عکسام خجالت نکشی و خودت باشی.
بیشتر نقاشی میکنم و تصمیم گرفتم موفق شم حتی با این که به خودم ایمان ندارم.
تا الان تنها آدم بر نگشتهی زندگیم اونه که بیشتر از همه انتظارشو کشیدم. چه بامزه که تو موقعی که داری اینو میخونی میدونی چی شده، میدونی بر میگرده یا نه و یا لبخند تلخ میزنی و یا پوزخند! ولی امیدوارم حس بدی بهت نده.
من این روزا با لاته خوشحال میشم و با توی جمع بودن از ذوق صورتی میشم. کدوماشون موندن؟ اصلا کسی کنارت هست؟ امیدوارم تنها نباشی و خوشحال باشی و صورتی و دلت نگیره.
این روزا من خواهرم کنارمه و نزدیک و تقریبا هر روز میبینمش و دیدنش عادیه برام... فکر کنم تو خواهرت دور باشه ازت و توی حسرت این روزای من باشی. متاسفم. به خوشبختیش فکر کن و زیاد غصه نخور.
من سیگار میکشم امیدوارم تو سیگارو ترک کنی چون من امشب فهمیدم سیگار تصمیم یه نوجوون لج باز بوده و به نظرم احمقانس ادامش بدم. اون نوجوون از زندگی بدش میومد و من زندگی رو دوست دارم با همه زشتیاش.
بغض کردم؟ آره
دلم گرفته و حتی الان مطمئن نیستم اینو برات پست کنم یا نه!
یه چیز دیگه هم هست که از پرسیدنش میترسم ولی تو تخس تر از این حرفایی که یادت بره.
من مامان دارم سالمه و کنارمه امیدوارم تو هم مامان داشته باشی. بابا هم دارم و نصف دغدغه هامو از رو دوشم برداشته و باعث شده بتونم فقط رو نقاشی تمرکز کنم. کاش بابات باشه وقتی اینو میخونی...
امیدوارم با خوندن این دو خط گریه نکنی و آروم باشی... من خوشحالمو این ممکنه دل تو رو بسوزونه...
راستی این شازده کوچولوی تخسی که همسفرم شده تا کی همسفرم مونده؟ خدا کنه تبدیل نشده باشه به یه خاطره ی بد جدید و از یاد آوریش غمگین نشی...
این پست اولش شوخی بود برام ولی هر چی میگذره دردناک تر میشه.
دختر آینده، من از حال تو میترسم چون این روزا خیلی شکننده ای و هر آن منتظرم که منفجر شی و تموم شی... خوب باش بخند و خوشحالی رو پخش کن بین آدمای اطرافت.
برچسب:
نویسنده: علی مرادی