خرید بک لینک

تو چشمام نگاه میکنه و میگه سال دیگه این موقع خوب خوب شدی. سعی میکنه آرومم کنه ولی هق هقم محکم تر میشه و میگم سال پیشم همینو گفتی. حافظ باز بهم گفت صبر داشته باش بچه امیدتو نباز ولی امیدی نیست که بخوام ببازم. اون یکی شروع کرد از هر دری حرف زدن و انقدر حرف زد که حواسمو پرت کنه آخر سر گفت زمان همه چی رو درست میکنه صبر کن توکلت به خدا باشه میخواستم بگم زمان همه چی رو خراب میکنه ولی نگفتم چون نمیشنید. به آدما نگاه میکنم یه زن مسن دست مامان پیرش و گرفته بود میرفتن توی بیمارستان. باید چشماش لا اقل اندازه من غمگین میبود چون شرایطش قشنگ به نظر نمیرسید ولی حتی اون هم چشماش از من خوشحال تر بود. یه پسر جوون اومد جلو برای این که کمک مالی بگیره، باید چشماش از من نا امید تر میبود ولی نبود. یه مرگی توی چشمامه که تو چشم هیچکس نیست. سگ سیاه افسردگی از صبح تا شب به پر و پام میپیچه و تا میام رامش کنم یکی پیدا میشه و بی زندگی بودنمو یادم میندازه.

دیگه وقتش شده شمشیر و بذارم و دست از جنگ بردارم؟ وقتش شده تسلیم بشم؟

برچسب: نویسنده: علی مرادی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:00

صفحه بندی