خرید بک لینک
خیر به نور راه راه پنجره روی زمین نشسته ام.تنها.زمان را دست کاری میکنم کمی عقب تر...

صبح آخرین دیداری که نمیدانستیم صبح آخرین دیدار است-

بی مقدمه حرف های دلم را رو میکردم و همه را میگفتم حتی اگر تو انکار میکردی و میگفتم دیگر نمیخواهم ادامه بدهم با آرزوی خوشبختی

کمی اشک و آغوشی قلب شکن خداحافظی میکردیم.شاید توی راه پله وقتی که من سرم را به چهار چوب در تکیه داده بودم و رفتنت را برای

آخرین بار تماشا میکردم روی پله ی آخر سرت را بر میگرداندی و لبخندی میزدی بی جان درست مثل آفتاب پاییز.

زمان را بیشتر دست کاری میکنم.دوشنبه است.ناهارم را خورده ام و دلم میخواهد بروم جایی غیر از چهار دیواری خانه

میروم بی آن که بدانم چه بر سرم می آید به تو لبخند میزنم و تو به من.دلم به زنگ شتری وصل میشود و میلرزد و دلنگ دلنگ میکند...

نه اگر به آن بهار تو برگردم اینبار بعد از خوردن نهار با جان و دل به اتاق میروم و میخوابم تا زمان دیدارمان بگذرد.

حالا دیگر احتیاجی نیست زمان را دیگر دست کاری کنم احتیاجی نیست خداحافظی کنیم چون دیگر اصلا سلامی در کار نبوده که کار به خداحافظی بکشد!

آفتاب هنوز روی مبل گرد سبز میچکد.من هنوز همینجام.هنوز خداحافظی نکرده ایم دلبرکی دلت را برده.میدانم ما هرگز زمان برای خداحافظی کردن به دست نمی آوریم و من آنقدر در زمان سفر میکنم و خداحافظی میکنم که فراموش کنم که خداحافظی در کار نیست.

برچسب: نویسنده: علی مرادی تاريخ: چهارشنبه 3 آبان 1396 ساعت: 18:23

صفحه بندی