خرید بک لینک
تمام اتاق را و زندگی را به هم ریختم و از دوباره چیدم

اما هنوز هم جغرافیای اتاق را راه میروم و دلتنگی میکنم

دیگر هیچ اثری از تو نیست اما دیوار سفید هم مرا به یاد تو می اندازد

و ساعت

ساعت را چه کنم

این زمان لعنتی هر روز با سماجت ۲ و ۲ دقیقه میشود و خیره میشود به چشم هایم

به دایره ی چشمانت

به خنده ات و تمام شهر که زیر پایمان شادی میکرد

بغض میکنم و تمام رد پایت را پاک میکنم جای چسب روی شیشه پاک نمیشود و جای دال دوست داشتنت

روی آینه مرا تماشا میکند و به شیشه پاک کن ها پوزخند میزند

و دلم که تنگی اش را درمانی نیست

حالا هر چقدر هم که بدانم سال ها بعد نصف شبی که بیخوابی به سرم بزند

این نوشته را میخوانم و به خودم میخندم!

برچسب: نویسنده: علی مرادی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 4:50

صفحه بندی