اما هنوز هم جغرافیای اتاق را راه میروم و دلتنگی میکنم
دیگر هیچ اثری از تو نیست اما دیوار سفید هم مرا به یاد تو می اندازد
و ساعت
ساعت را چه کنم
این زمان لعنتی هر روز با سماجت ۲ و ۲ دقیقه میشود و خیره میشود به چشم هایم
به دایره ی چشمانت
به خنده ات و تمام شهر که زیر پایمان شادی میکرد
بغض میکنم و تمام رد پایت را پاک میکنم جای چسب روی شیشه پاک نمیشود و جای دال دوست داشتنت
روی آینه مرا تماشا میکند و به شیشه پاک کن ها پوزخند میزند
و دلم که تنگی اش را درمانی نیست
حالا هر چقدر هم که بدانم سال ها بعد نصف شبی که بیخوابی به سرم بزند
این نوشته را میخوانم و به خودم میخندم!
برچسب:
نویسنده: علی مرادی