خرید بک لینک
دیوانگی هزار نوع دارد گاهی از دوری گاهی دلتنگی و گاهی تنهایی به دنیا می آید و ...
یک نوع دیوانگی هم هست که من با پوست و استخوان خودم تجربه اش کردم:دیوانگی از ترس و بیخوابی.
سال ها پیش آنقدر از شوک دانستن و فهمیدن یک نفر ترسیدم که به سرم زد و دیوانه شدم یا حداقل تا مرز دیوانگی رفتم.
حرف هایم را هیچکس نمیفهمید من هم حرف آدم ها را کج و کوله میفهمیدم.تقریبا دیوانگی ام یک هفته طول کشید.
مینوشتم و مینوشتم و تمام تلاشم را میکردم که نخوابم.شاید میترسیدم خواب ببینم.
امشب باز یک قدم به سوی دیوانگی رفتم.همه چیز از یک تماس تلفنی شروع شد"باید ببینمت و حرف بزنیم ولی نگران نشو"
به نظرم برای این که یک آدم خبری را جایی پخش کند برایت باید بهش بگویی"یک چیزی میگویم ولی به کسی نگو"
یا برای این که یک نفر به حرفت بخندد باید بگویی"یک چیزی میگویم ولی نخندی ها!"
و برای این که یک نفر از نگرانی نصف جان شود بهترین راه این جمله است"نگران نشو"
یادم هست مادر بزرگم که فوت کرده بود گفتند لباس بپوش برویم جایی ولی نگران نشو.بعد از دیدن پارچه ی سیاه به راز این جمله پی بردم.
انسان ها از زمان آدم و حوا همین بوده اند "بهشت برای تو ولی سمت آن درخت نرو اگر رفتی از میوه اش نخور"
ما قید بهشت را از صدقه سر این سبک جمله زدیم!
بعد جان میکنیم که باز به بهشت برویم.ولی اگر باز هم به بهشت برویم و بگویند"خوش آمدی!بهشت برای تو ولی آن کار را نکن"
شک ندارم باز هم به زمین تبعید میشویم.خاصیتمان است.
من هم امشب به این نتیجه رسیدم که باید از نگرانی جان دهم.
امیدوارم سُر وُ مُر وُ گُنده در حال خندیدن به نگرانی ام باشی.هر چند نمیتوانم با این تصور هم آرام به خواب بروم چون کلاغ مغزم نشسته و میگوید اگر طوری شده باشد چه؟

برچسب: نویسنده: علی مرادی تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 23:46

صفحه بندی