خرید بک لینک
صدای انگشت هایش که محکم و با عصبانیت کلاویه ها را فشار میدهند فکرم را به هم میریزد.نمیتوانم متمرکزش کنم.چشمم را از بید
مجنون پشت پنجره میگیرم و بر میگردم به سمتش:
میشود ساکت شوی؟نمیگذاری فکر کنم
میدانم متنفر است کسی قطعه اش را قطع کند.
_ به چی میخوای فکر کنی؟
ساکت میشوم و باز به بید نگاه میکنم.چه میشد اگر هرگز ترکش نمیکردم؟احساس تنهایی نمیکردم با بودنش هر چند هم تحملش سخت بود ولی باز همان که یک نفر بود که نگرانم باشد و دوست داشته باشد بداند که چه میکنم خوب بود.همان که یک نفر بود که قربان صدقه ی صدای خواب آلودم برود همان که شب بخیرش را کمی سرد جواب میدادم تا خود صبح بیدار میماند تا بفهمدم.
...
احساس تنهایی استخوان هایم را میلرزاند.
دوباره شروع میکند به نواختن و من دور میشوم.قطره های آب سرد دوش مغزم را خنک میکند.
دلتنگی یک لحظه اگر تنهایم بگذارد شاید بتوانم با خیال راحت زندگی کنم.

برچسب: نویسنده: علی مرادی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 22:06

صفحه بندی