خرید بک لینک
داشتم زندگیمو میکردم.خوب نفس میکشیدم.خوب راه میرفتم.کم میخندیدم اما ادامه میدادم.

پیدا شدی.

ناپدید شدی.

بعد از این دو فصل از زندگی،

دیگر زندگی نمیکنم.نفس هایم با درد بالا و پایین میشوند.برای راه رفتن باید دستم را به دیوار بگیرم.از فکر تمام خنده هامان اشک میریزم.

آدم ها را از روی تاریخ روی سنگ قبرشان نمیشود فهمید کی مُرده اند.برو و ببین کِی عاشق شده اند.پدر بزرگم میگفت.

جایی دیگر خواندم شکستن قلب واقعیت دارد و یک تکه از قلب جدا میشود.برای همین است این دردی که میپیچید و دیوانه میکند؟شاید.

برچسب: نویسنده: علی مرادی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 14:06

صفحه بندی